کوچه باغ......>>>>> مي دوني چرا دلم برات تنگشده<<<<<<........
امروز رفته بودم كوچه باغي كه هميشه دو تايي دست تو دست هم با قدم هامون رد پايي بجاميگذاشتيم.
ولحظه هاي دركنارهم بودن روپشت سر هم مي گذاشيم.
وبا ترس اينكه خيلي زود كوچه داره به پايان مي رسه, قدم هامون رو كوچك تربر مي داشتيم كه لحظات بيشتري را در كنار یکديگر باشيم.
يادته;ولي فكر نمي كنم يادت باشه!مگه نه...
البته حق داري چون از اون روز ها خيلي گذشته.
نمي دونم ديگه چرا بوي عطر ياسي هاي معطركه فضاي كوچه ها روخوش بو مي كردن نمي ياد.
يا اينقدرحس بويايم ضعيف شده كه ديگه اين بوي دوستي قديمي رو حس نمي كنم.
چقدر خوب بودكه همه ي دوست داشتن ها بر مبناي عشق حقيقي بود.
چقدر غروب آفتاب با شكوه ولي با اين حال خيلي غم آلوده.
چقدر شبهاي پر ستاره كم شده يا شايدهم خيلي هوا آلوده شده.
چقدر احساس تنهايي مي كنم.
وبا وجود اين همه چقدرهافقط وجود يه مقدارعشق موجب مي شه, كه طعم واقعه اي زندگي رو فهميد.
|
|