من و تو وخورشیدامروز در گوشه از آسمان خورشيدي سرخ با تمام وجودش فریاد می زد و انگارمي خواست يه چيزي رو بهم بگه كه تا حالا از كسي این جوری نشنيده بودم. يه جوري بهم نگاه مي كرد كه انگار؟... نمي دونم شايد هم من ديونه شدم .ولي نه من مطمئنم كه يه چيزي رو مي خواست با زبان بي زباني بهم بفهمونه كه منو محاكمه كنه. مي دوني به چه جرمي ؟ اگه دنبال جواب سئوال من هستي مي توني يه روز غروب بري جايي كه بتوني به راحتي رودرروي خورشيدبشيني واز اون بپورسي كه چرا اين جوري نگاهت ميكنه؟ مي دوني چي بهت جواب مي ده . بزار من بهت بگم!اون شما روهم مثل من به جرم بي عشقي محكوم ميكنه.
درودلي بود از دوجين حرف كه احساس مي كنم اين روزها خيلي تو عمق وجودم سنگيني مي كنه.
|
|