کوچه باغ......>>>>> مي دوني چرا دلم برات تنگشده<<<<<<........
امروز رفته بودم كوچه باغي كه هميشه دو تايي دست تو دست هم با قدم هامون رد پايي بجاميگذاشتيم.
ولحظه هاي دركنارهم بودن روپشت سر هم مي گذاشيم.
وبا ترس اينكه خيلي زود كوچه داره به پايان مي رسه, قدم هامون رو كوچك تربر مي داشتيم كه لحظات بيشتري را در كنار یکديگر باشيم.
يادته;ولي فكر نمي كنم يادت باشه!مگه نه...
البته حق داري چون از اون روز ها خيلي گذشته.
نمي دونم ديگه چرا بوي عطر ياسي هاي معطركه فضاي كوچه ها روخوش بو مي كردن نمي ياد.
يا اينقدرحس بويايم ضعيف شده كه ديگه اين بوي دوستي قديمي رو حس نمي كنم.
چقدر خوب بودكه همه ي دوست داشتن ها بر مبناي عشق حقيقي بود.
چقدر غروب آفتاب با شكوه ولي با اين حال خيلي غم آلوده.
چقدر شبهاي پر ستاره كم شده يا شايدهم خيلي هوا آلوده شده.
چقدر احساس تنهايي مي كنم.
وبا وجود اين همه چقدرهافقط وجود يه مقدارعشق موجب مي شه, كه طعم واقعه اي زندگي رو فهميد.
عشق کلید قلب هاست ............................>>>عشق كليد قلب هاست<<<................................
تشنه ام اي باران!تشنه تر از مترسك هاي مزرعه هاي شمال.. وتشنه تر از كوير.
اي باران!ببار و جانم را به وسعت بخشندگي ات جلا بخش وروشني عطا كن.
عشق كليد قلب هاست.
چرابعضي از قلب ها جزتكه يي سنگ چيز ديگري نيستند؟
آيا آن لحظات هميشه سبزو آرام به تاراج رفت؟
آري روي زمزمه هاي گل سرخ من هميشه بدنبال تو مي گردم اي نازنينم!
مي گردم تا بيايي و ياس هاي پر احساس كنار آيينه ها را بهم پيوند بزني...

تو و من 
من و سبزينه چشماي قشنگت
من وكابوس بزرگ بي توموندن
من ودر مون خما رونه چشمات
من اين حس عميق از تو خوندن
تويي و گذشتن از سد نيا ز
تويي و غرور مبهم نگا هت
من و خاموشي فرياد درون
من وآرزوي مردن توي راهت
منم و دچارگي به هرم دستا ت
تويي و ساده گذشتن از كنارم
منم وزوال تدريجي جانم
تويي و گرفتن دار و ندارم
وقتي باور نكني رنگ صدام و
تويي بي رنگي و تنهايي مي ميرم
از همه ثانيه ها دلزده مي شم
...{{ بي تو من تو اوج آزادي اثيرم}}...
من و تو وخورشیدامروز در گوشه از آسمان خورشيدي سرخ با تمام وجودش فریاد می زد و انگارمي خواست يه چيزي رو بهم بگه كه تا حالا از كسي این جوری نشنيده بودم. يه جوري بهم نگاه مي كرد كه انگار؟... نمي دونم شايد هم من ديونه شدم .ولي نه من مطمئنم كه يه چيزي رو مي خواست با زبان بي زباني بهم بفهمونه كه منو محاكمه كنه. مي دوني به چه جرمي ؟ اگه دنبال جواب سئوال من هستي مي توني يه روز غروب بري جايي كه بتوني به راحتي رودرروي خورشيدبشيني واز اون بپورسي كه چرا اين جوري نگاهت ميكنه؟ مي دوني چي بهت جواب مي ده . بزار من بهت بگم!اون شما روهم مثل من به جرم بي عشقي محكوم ميكنه.
درودلي بود از دوجين حرف كه احساس مي كنم اين روزها خيلي تو عمق وجودم سنگيني مي كنه.
کاشكاش با من سخني مي گفتي تا دگر با خود سخن نگويم.
كاش دوستم داشتي تا با بودنت تنهايي را احساس نمي كردم.
كاش مرا مي فهميدي تا مجور نباشم تمام غصه ها ودردها يم را به تنهايي بر دوش خسته ام بكشم.
كاش تمام دوست داشتن هاازعشق بودوتمام كتاب هاي دنيا ازدوستي مي نوشتند.
كاش تمام قلم ها وقتي بدست گرفته مي شودندكه نام تو را مي نوشتند.
كاش تو فقط مال من بودي ولي افسوس كه...
كاش هميشه پائيزبود ومن از صداي خش خش برگ ها متوجه آمدنت مي شدم.
کاش می گفتی چیست؟
تکرار لحظه ها
|
|